آزادی....

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پرواز تنها آرزوی پرنده دربنده.خاطره ای که هیچ وقت در خاطرش محو نمی شه.

این یکی از شعرای خودم از اونایی که...مال اون روزایه تنهاییمه

کاش دنيا جاي دلتنگي نبود                            برخلاف اين اسم زيبا اين همه خالي نبود

کاش انکار عشق آسان نبود                          دل اسیرسر نامردان نبود.

کاش انسان این همه عصیان نبود                   غافل از اندیشه خسران نبود.

کاش دنیا اینچنین زندان نبود                          جان اسیر این تن خاکی نبود.

کاش ما پر میزدیم از این قفس                       بند می گستیم همه از هر چه پست.

آه دنیا ! دنیا! ای سرای چون سراب              دست بردار زین همه آزارخلق.

برای تو که خالییه لحضه هام و باهات پر میکردم ...سونیا

اول برای تو می نوسیم برای تو که خالی زندگیمو باهات پرکردم ،تو که برام دوست شدی ،عشق شدی ،خواهر شدی تو که یه گوشه ی تمام خاطرات قشنگ زندگیمو گرفتی که اگه نمی گرفتی بدجوری می لنگید توکه لحظه های تلخمو دونه دونه بین خودم وخودت تقسیم کردی ویه جاهایی دیدم که کلک زدی وبیشترشو برا خودت ورداشتی تو که شادیاتو ریختی تو لحظه هام اونقدر بی حساب و کتاب که نفهمیدم آخر چقدر شد.  اینا رو برای تو می نویسم تو که شاید یه کم غمگینی تو که دلت گرفته تو که خسته شدی از دست خیلی ها... خیلی جاها رفتیم خیلی چیزا دیدیم گاهی یک دنیا متفاوت از هم فکر می کردیم گاهی همراه هم نبودیم اما هیچوقت پشت همو خالی نکردیم هیچ وقت نذاشتیم کسی بینمون باشه و همیشه برای هم ، همه چیز رو حل کردیم توی دایره  محدود وکوچولوی ذهن خودمون دوتا و حالا، حالا باز انگار لازمه که دوباره بشینیم وحلش کنیم به خاطر لحظه هایی که بی من گذروندی بخاطر غمهایی که بی من به دوش کشیدی پس شروع می کنم همینجا چه جاش باشه چه نباشه مهم فقط من و توایم .

نازنیم ،عزیز دل

اون اوایل که خیلیا از بچه ها رو تو مهمونیا ومنطقه وبیرون می دیدیم که خیلی بی پروان و خیلی کارا می کنن و میخواستن که ما هم مثل اونا باشیم وما طفره می رفتیم اینکه می گفتیم بدمون میاد تحت فشار گذاشتنمون که از دنیا وزندگی عقبیم که ما داریم زندگیمونو به یه سری اعتقادات پوسیده می بازیم اصلا حتی یه لحظه هم شک نکردیم که درست می ريم چون هر بار یاد هم انداختیم که هر کدومشون چقدر جای خالی تو زندگیشون دارن وچقدر سعی می کنن که با هیچی پرش کنن .چون من وتو بیشتر از خیلیاشون مزه  واقعی لذت وچشیده بودیم (لذت واقعی) خیلی بهتر از اونا ما نیازی نداشتیم که دنبال آزادی باشیم .ما آزاد بودیم ما می دونستیم خيلی مسائل  بی درو پیکری که اینجوری ازش دم می زنن واثبات مدعاشونم اینه که یک نیاز طبیعیه ونمیتونید زیر سوال ببریدش چه چیز وحشتناکیه و تمامش مثله اینه که جاخالیه زندگیتو باسه نقطه  بی خبری و حسرت وعذاب پرکنی بهمون گفتن که اونچه که ازش دم میزنیم اعتقاد نیست بلکه یه سری توهمات ترسناک مذهبی بر پایه  توصیفات بهشت وجهنم و بقیشم محدودیتهای اجتماعیه که وادارمون کرده روی یه خط صاف راه بریم بی اونکه اجازه داشته باشیم حتی به اطراف نگاه کنیم وخودشون میدونستن که شاید هیچ کدومشون به اندازه  ما آزادی اجتماعی رو تجربه نکردن و اون خطی که ما روش وایسادیم افق روبه روش اونقدر قشنگه که دور و برمون پیشش جلوه ای نداره وبهشون گفتیم که تمام جهنم برای ما شب اون روزیه که به قول خودمون زیر آبی رفته باشیم وهرگز تصوری از جهنمی ترسناکتر از اون نداشتیم. اونا مذهب رو زیر سوال بردن خدا رو وتمام اعتقادات مارو وما همیشه گفتیم که هرگز توانایی اثبات مدعای خودمونو نداریم واصراری هم نداریم که اثبات کنیم چون نه مبلغ دینیم ونه طلبه  حوزه  علمیه گرچه شک دارم که اینها هم بتونن چیزی رو ثابت کنن ومن وتو همیشه به خدایی اعتقاد داشتیم که حسش کردیم ما برای حرمی اشک ریختیم که موقع بیرون اومدن ازش حس پرواز داشتیم و شب قدری رو صبح کردیم که فردا صبحش اضطراب هیچ چیزو نداشتیم واینها هیچ وقت قابل اثبات نبود وما هیچ وقت سعی نکردیم من وتو من وتویی که از اینجا رونده بودیم واز اونجا مونده نه اهل دین بودیم به استناد چادر وچاقچوری سیاه ونه اهل شک که در هم بشکنیم تمام مرزها رو و در تکاپوی ظاهری متزلزل که به اهل دین نمی خورد وباطنی متعصب که اهل شک رو به مناقشه وا میداشت بین دو نهایت دست وپا زدیم اما امروز امروز اونچه که منو واداشت که از سر بگیریم جنجالهای گذشته رو نه کم لطفی دیروز که بی مهری امروزه ونه به خاطر خودم که به حرمت دل پاک تو ست وحقیقتی که وارونه شد شرح گذشته ها رو نه از باب تاکید بر موکدات قبلی که از باب ریشه یابی مشکل گفتم و امروز اگر من اگررفیقی حرمتی رو شکسته شاید با سنگ کینه ای بوده که پاسخی منفی به دلش نواخته گرچه به ظاهر روزهاست که همدیگر روپذیرفتیم و هر یک در مسلک و مرام خودمون اونچه که آموختنیست از هم آموختیم وشاید حرمت همون آموخته ها ی دیروزه که زبان رو کوتاه می کنه ولب رو به دندان شرم می گزه اینها رو گفتم برای تو، تو که دلت شکست توکه باید قضاوت کنی قضاوت تو رو نه برای اثبات بی گناهی خودم که برای باور شعوری می خوام که الان وجودش برام در هاله ابهامه چرا که فراموش کردی که من همونم اون رفیقی که خیلی وقته پیش اونزمانی که تو خونه ما تو اتاقم کنار هم می نشستیم وتوتصویر ابر مردی الهه گونه رو حک می کردی می دونستم تمام توهم پوشالیه اونروز وحقیقت ناپیدای امروزرو حیف ..حیف نتونستم کاری بکنم نتونستم با قدرت بیشتری بهت بگم که اشتباست .تا شاید که امروز حسرت نخوری از اونچه بهت گذشته . هرگز بی سبب بودن حرفم ونفهمیدی افسوس افسوس که حرمت نانها ونمکها زبان رو حتی از باب مدافعه می بنده و بی اونکه چشم در چشم باشیم سر رو به پایین خم می کنه وکلام رو نیمه تمام میذاره اما خواستم بدونی که ضربه ای که خوردی محکمتر از اون بود که ضربه دست ما باشه وما اگرچه شکستن حرمت پیوندی مقدس رو به حکم.......بگذریم .قسم  میخورم به خدایی که پرستیده ام نه به قانون اطاعت که به حکم ارادت که همیشه بهترین ها را خواسته ام برای هر آنکس که منت سلامی بر من گذاشت ... همیشه شاد باشی همیشه .

 

/ 35 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
noushin

آوای زندگی ام به گوش زندگی ات نتواند رسيد، ولی بيا با هم سخن گوييم،باشذ که هراس تنهايی را احساس نکنيم...!قشنگ می نويسی...خوشحال ميشم به منم سر بزنی

marde deltang

سلام...خوبی؟ ممنون که سر زدی...ممنون از کامنتاتون...

marde deltang

بعضی حرفا بايد مدتها از شون بگذره تا معنی شون معلوم بشه...يه دوست واقعی يه نعمته....الهی که هميشه واسه هم بمونيد

marde deltang

متاسفانه درسته که دلی شکست ...اما....تنها چيزی که ميشه گفت اينه که....يه تجربه ای بدست اومد...و يه...بگذريم...شايد بايد خدا رو شکر کرد که حقيقت معلوم شده....هر چه زود تر بهتر ...نمی تونم ذهنم جمع کنم...دلم گرفت...چيزی نمی تونم بگم...

مازیار

سلام ... زيبا بود . البته فقط تونستم شعر رو بخونم . باقی رو سر فرصت تو آنتراک بعدی (مراسم خرزنی) می خونم . ممنون که به من سرزدی . موفق باشی . شادزی دوست من ٬ قربانت مازيار از کلبه آبی

سونیا

دلم گرفته

سونیا

چقد دیر اومدی . دیگه حالا خیلی دیره واسه این حرفا . خسته ام خیلی خسته . چقد اشتباه میکردم چقد حماقت .

سونیا

نمی دونی چقد بهت نياز داشتم .چقد دوست داشتم مثله هميشه بغلم کنی اونم تو اون روزايی که تا صبح اشک همدمم بود . ولی تو نبودی..ميدونی خيلی شکستم الهه.

بابا لنگ دراز!

چه رنجی از محبتها کشیدیم.......برهنه پا به تیغستان دویدم........نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم....

آبي تنها

سلام . ممنونم که همذات پنداری کرديد . راستش من در قرار دادن نوشته ها توی وبلاگم مشکل دارم . بعضی اوقات خيلی بی ريخت می شوند . اگه ممکنه بهم ايميل بزنيد و راهنماييم کنيد .