منی که از ديار دلبستگيها گذر کردم...

 

سلام ..بعد از اين مدت دوری صدای مرا از انتهای وجودم می شنويد . مهمترين دليل نوشتن دوباره ام قبولوندن موضوعی به خودم بود ...اينکه هنوز هستم و ..و اما اينکه نمی نوشتم راستش اسير روزمرگی بودم ، اسير بيهودگی و آن قدرت هر کار سازنده ای را از من گرفته بود ، نه فعاليتی ، نه مطالعه ای ، نه نوشتنی ، و نه خلوتی ..اما خواستم که دوباره بنويسم و نوشتم .

راستش گاهی وقتها گم ميشی ، يعنی خودت و گم می کنی .اما وقتی که کمی فکر ميکنی و به خودت رجوع می کنی ، می بينی هرگز تو زندگيت نتونستی کسی رو نيش بزنی ، اذيت کنی يا پا رو احساس کسی بذاری ، اين کنش و منش و خط مش زندگيت بوده.وقتی بر ميگردی و به عقب نگاه می کنی می بينی به ندرت کسی رو پيدا می کنی که مثل خودت زندگی کرده باشه ، مثل خودت درون و برونش يکی باشه ، مثل خودت هر حرفی می زنه از ته دل باشه آره توی يک بغض و ناباوری ، توی يک برهوت کشنده و تلخ بی عاطفگی بيشتر آدما گرفتارند. گرفتار دلخوشيهای کاذب ، از درون خاليين و پوچ ، و اونقد گم که با هيچ معيار انسانی شايد جور در نياد.چطور ميتونی سبز فکر کنی ، آبی عشق بورزی ، ولی سياه ببينی ،مثل يه دفترچه سفيد ، دلت و سياه کنند.اگه حاليت نباشه ، اگه چيزی بارت نباشه ، اگه بی خيال باشی ،تاسف نمی خوری اما وای به اون روزی که می بينی و می فهمی .صبح که چشمات و باز ميکنی ، دور و برت چيزهائی ميبينی که باور کردنش برات امکان نداره ، نمی تونی خيلی از اونها رو هضم کنی ، متاثر از اينی که چرا توی اين دنيای کوچيک ، در اين چند روز زندگی کوتاه که توی يه روز بی خبری محض شروع ميشه و تو يک بی خبری محض هم تموم ميشه آدما اينجوری زندگی می کنند ، هيچ جوابی هم ندارن تا قانعت کنند. دلت می گيره هوس ميکنی که گريه کنی ، می پيچی توی يک جاده خاکی ، يک راه خلوت و دور افتاده ، اونجايی که شايد در سال يک نفر هم به اون جا نزده ، توی گوشه دنج تنهايی ، با خودت ، با اون همه آدمای خوب و بد با تمام وابستگی های سبز و آبی ، می ری توی خودت ، بيشتر و بيشتر ، ميگی و ميگي، حرف می زنی و می پرسی ، آخه چرا ؟

ولی تنها اين جاده ايست که شايد بيشتر آدما سالی يک بار هم از اون عبور نمی کنند..! آدمهائی که يک عمر توی جاده های شلوغ و پر ازدهام خودخواهی ، بی قيدی ، بی خيالی ، بی دغدغه از تمام نغمه های غم انگيز زندگی ديگران دنيا ، دنيا تظاهر و ريا دارن کجا دلشون هوای يک جاده خاکی و بارونزده خلوت تنهايی را می کنه . اما آخه تا آخر که نمی تونی تو اون جاده بمونی خسته ميشی ...از بی مهری ، بی محبتی ، از بی عاطفگی ، از نشنيدن يک جمله قشنگ و واقعی که حس کنی از ته دل طرف زده شده ، هر چی شنيدی کفه سنگيش دروغ بوده نه اينکه بدبين باشی  نه فقط از اينکه کمتر راست می شنوی دلت می گيره .می گيره و می گيره اون وقت که ميری سراغ کتابات ، سی ديهات نقاشيات و غرق ميشی تو خودت ..اونقدر که همه چيز و فراموش کنی .

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي تهراني

وقتي که تمام پل هاي پشت سرتو خراب ميکني و ميري جلو حس مي کني يه چيزي رو گم کردي ... دوست داري برگردي عقب و ببيني اون چيه که جا گذاشتي اما ديگه پلي براي عبور وجود نداره... بيشتر که فکر مي کني! مي بيني که اون خودتي که جا گذاشتي !!

سينا

خوشحال شدم دوباره مينويسی...

mehdi

salam. chera inghadr delgiri?chera inghadr narahati?chera mikhasti dige to in blog chizi nanevisi?chetor momkene neveshtehaye be in zibiaei baese narahatie kasi beshe?man az tarof badam myad . vaghan ziba minevisid.omidvaram ke hamintor be neveshtan edame bedid vali ba omid.moraghebe khodeton bashid(Australia_fremantle

کاپیتان پیر

سلام. ( همراه با افکت صدای آژیر ماشین گشت برادران مخ لس۱۱۰)خانم شما توی کوچه خلوت چی کار میکنید؟ لطفا کارت شناسایی و مدارک. سرکار ،خانم مشکوک میزنه. در بازداشتگاه: گزارش شده توی اون محله ۹۰۰ تن گرد نخود معامله و به مرکز حمل شده شما توی اون ساعت کجا بودید؟ جواب: کدوم ساعت؟ سوال: من نمی دونم شما میدونید چه ساعتی. جواب:خوب چی بگم؟ - پس نمی دونید و.... شما بازداشتيد تا تمام ۹۰۰ تن مواد پيدا بشه. خلاصه می خواستم بگم کوچه های خلوت و قدم زدن خوبه ولی... ولی لپ کلام زندگی رو مثبت ببينيد. سريع عکس العمل نشون نديد. نمی دونم چرا درصد بالايی از وب لاگها متنها و مطالبی از روی نااميدی توش هست. بابا زندگی زيباست. همه کوچه هاش قشنگن. نمی دون

mehdi

سلام غریبه..آره کم پیدا شدم..اصلا بی معرفت شدم..با همه..حتی با خودم

mehdi

می بخشی که دیر میام..

mehdi

نوشته هات رو خوندم چطوری بگم تا باور کنی حرفای منم همینه..به خدا همینه هر چند خودمم حس می کنم دیگه حرف و دلم یکی نیست....دلم یه چیز می گه...پاهام یه طرف می ره....از این زمانه منم خسته شدم..کاش می شد از این زندگی تکراری یه جوری ..نه..نمی دونم کاش می شد از تکرا لذت برد و این همه بدی های اطراف رو ندید..کاش می شد

رنگين کمون

اي روي آبسالي اي روشناي بيشه تارك خواب يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد يك شب مرا صدا كن از آب ره بر گريوه افتادست اين كاروان بي سالار يابوي پير دكه روغن كشي با چشم هاي بسته گر مدار گمشدگي مي چرخد اي روح غار اي شعله تلاوت ياري كن تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار از حس كيد كچه رميده از پشته هاي سوخته خستگي و تشنگان قافله هاي كوير را به چشمه سار عافيتي راهبر شوم اي آفتاب! گفتارم را بلاغتي الهام كن و شيوه فريفتني از سراب تا خستگان نوميد را گامي دگر به پيش برانم اي خوابناك بيشه تاريك اي روح آب يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب ***** سلام/ببخش کم ميام اينجا... دلم ميخواد همه تنهايامو فراموش کنم ولی نميشه.. گاهی آرزوی آلزايمرم ميکنم ولی... راستی آپم بيای خوشحال ميشم يا حق

فسقلی

پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی؟ گفت:آفتاب بی اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی؟ گفت:ماه بی اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبیدند گفتم که هستید؟ گفتند:همه ی ستارگان دنیا بی اعتنا طناب را آماده کردم پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی؟ گفت:پرنده آزادی و من پنجره را با اشتیاق باز کردم.

فسقلی

سلام دوست عزيز.................... نمی دونی چقدر خوشحالم که دوباره برگشتی ................. مثل هميشه زيبا بود ................ شاد باشی