تو زنده اي ، اما انگار مرده اي

3046050-md.jpg

به قبرستان که می روی ، همه خوابيده اند
دراز به دراز
زير خاک ها و سنگ ها
با سينه ای پر از راز ها و رمزها و عشق ها و نفرت ها
خاطرات يکنفری و دو نفری و چند نفريشان
و نگفته هاي با خود به گور برده شان
می ايستی , بر فراز سنگ نوشته های سرد , درهای بدون دستگيره خانه آخرت
تنها , تو , تنها , آنان
تن , در ميان تن ها , تن ها در ميان خاک
تفاوتی نيست ميان تو با تمامی شان , تو زنده ای اما انگار مرده ای
تو با تمام داشته هايت ايستاده ای , و آن ها با تمامی داشته هايشان , خفته اند
سنجاقک ها سرگردان در ميان قبرهای بی نشان
بی نشان از تمام احساساتشان
و تو , با تنی که زير پوستش خون می دود , ايستاده ای
از تنهايي شان ميترسی , از سنگينی خاک و نامهربانی سنگ های تيز
خجالتی نيست از اين ترس
صادقانه بگو : - من از مدفون شدن مي ترسم ,
مدفون شدن در زير هجوم روزهای گذران و فراموشی های ساده
که فلانی مرد و تمام شد و تو , هم شايد , مرده باشی
سرمای بی مهری از سردی خاک هم کشنده تر است
زنده به گور شدن در زير غبار های هرزگی و بی تفاوتی , وحشتاک است
مردن , قبل از مردن ,
هر کدامشان بارها و بارها شايد , تجربه اش را داشته اند
مرده اند در ايستاده بودنشان
با درد و زخم های بی درمان
شب های قبرستان , سکوتش کشنده است 
يک هفته و شايد يک ماه و شايد برای هميشه تنهايي و تنهايي و تنهايي
مرده اگر باشی می دانی که مرده ای , تکليفت مشخص است
از ناسپاسی و نسيان انسان ها گريزی نيست ..
زنده , به ظاهر , اگر باشی و مرده گونه بپندارندت , عجيب بغضت مچاله ميشود در گلو
قبر , طولش دو متر و شايد يک متر و هشتاد باشد و عرضش يک متر و شايد هشتاد سانت
دنيا که نه عرضش مشخص است و نه طولش ,
تنهايي آدم ها قد محيط دورو برشان است
هر چقدر بزرگتر , تنها تر و کشنده تر
زير خاک ها و سنگ ها که باشی شايد کسی , رهگذری , گدايي , رد شود و نگاهی به خطوط حک شده بر سنگت بيندازد و آهی بکشد
زير بار غم ها که باشی , کسی حتی نگاهت هم نمی کند , شايد سر تکان دادنی باشد , که آنهم از سيلی بد تر است
کفر نعمت نمی کنم, زندگی زيباست , نفس کشيدن رحمت است , تحرک لذت بخش است
اما , از درد دل نمی توان به آسودگی گذشت
دل آدم مي گيرد ,
می روی خريد , لباسهای نو , دلخوشکنک های بيهوده برای ساعتی , عطر و ...  , شام هم پيتزا و..خانه که ميرسی , در اتاقت شبيه در خانه آخرت بسته می شود رويت
نه نوشته ای دارد , نه نشانی
کسی هم رد نمی شود از رويش و کنارش
لباسهايت آويزان بر چوب لباسی , مثل پوست کنده آدم های مرده
هی پوست عوض ميکنی , آبی روشن , بنفش , قهوه ای , خاکستری , و سفيد
سفيد بيشتر از همه به تنت مي آيد
مثل کفن ,
مرگ سرنوشت ناگريزيست , می ترسی تمام رازهايت با تو مدفون شود , چه بسا , هم اکنون هم مدفون است
می ترسی عشق را تا جاهای خوبش تجربه نکنی , می ترسی گرمای آغوشی را در عمق وجودت حس نکنی ,
دست بر دستی و لبخندی و سلامی و چطوری و خلاص ...
همه چيز بيهوده می شود گاهی عميق , از قند های حبه توی قندان گرفته تا ... همه چيز ناگهان طعمش تلخ می شود
مثل دود سيگار , مثل قهوه غليظ و سرد
اين حس پيچيده نمی دانم از کجا مي آيد , نفوذ می کند در تمام وجودت , عرقت بوی بد ميگرد , نفس هايت به شماره مي افتد
گلويت درد مي کند , سرت سنگين می شود و دلت می خواد های های با خدا حرف بزنی
اما سکوت بايدت , همه خفته اند , و تو هم بايد خفته , بميری در خودت ,
شبيه اسفنج شده ای می دانم , تمام غصه ها و رنج ها را به خويش می کشی و لبريز می شود
و شب , حتی فشاری , بهانه ای , گله ای و يا نوشته هاي , قطره قطره می چکاندت از منفذ چشم ها
درشت و بلورين و شور
شوری اش از شدت تلخی هاست , و زلالی اش از ساده گيهايت ,
به يکباره در خويش کشيدی و قطره قطره بايد تاوان پس بدهی
آنان که مرده اند , مرده اند و خلاص ,
و تو بايد مدام بمير و زنده شوی , معاد شايد معنايش همين بوده باشد
قدم می زنی روی سنگ ها , روی آدم های خفته , روی هيچ بر جا مانده های آشنايان و غريبه ها
شادی , صدايش ميکنی با صدای گرفته , اميد , می جويي اش در پس دود ها و تيره گی ها , محبت , می بویي اش در فضای متعفن
حقيقت دارد ,
زندگی زيباست , با لايه های پرنگ رويا و خيال و تصوير سازی های متعدد ,
زيباست با مجازی شمردنش , با جستجوی هيچ در پوچی های مسخره اس , لابه لای نيمه شب ها در بين بی هويتانی که هيچ نمی دانی جز بودنشان
که آنهم علامت سئوال بزرگيست
دست و پا زدن های ممتد , به اميد طنابی , صخره ای , دستی , و شايد تخته پاره ای ,
و از آن دورهای کسی ترانه می خواند که :
- های , بيا , جزيره روياهايت اينجاست , تقلا کن بيچاره , کار بکش از تخيلاتت , نداری اگر بسازش آن قصر ها را , آن درخت ها را , آن چشمه ها را , بساز , بساز در خواب هايت در ذهنت در درونت و در اتاقت , تو مخلوق خالقی هستی که تو را در ذهنش آفريد , تو نيز می توانی
گوش می سپاری و می روی و می روی , و مدام دست و پا می زنی و هر کثافتی را چنگ می زنی به اميد اينکه شايد همين باشد ...
چهل سال و شايد پنجاه و حتی گاهی سی و بيست و ده سال بيشتر حضور نداری , به بالترين قله های افتخار هم اگر برسی , نهايتش گوری در قسمت انديشمندان و بزرگان است , و نهايت نهايتش اسمت را می نويسند در روزنامه ها آدم ها گاهی دلشان خوش می شود به پلويي و چلويي و لميدنی و قليانی و لذت دنيا را می برند ....
و گاهی بعضی , غرق در گنداب شهوات , می گويند : - ما که جوانيمان را کرديم ... و چقدر هم خوش به حالشان می شود از گذر ذهنيشان در آلبوم گندکاري هايشان و درون خود ذوق می کنند ...
آدم ها عجيبند و در هر دو حالت خفته و ايستاده شان , مرده هايي بيش نيستند ...
تمامی شان فراموش شده اند
اگر حس نياز نبود , نه عشقی بود و نه محبتی و نه لبخندی برای حواله دادن ,
نياز , نياز و نياز , عشق ها نهايتش به ازدواج می انجامد و تملک , که واژه های :
- تو مال منی و من از آن تو
حالا مصرعی شده است آغازين از سرود عشق
ايثار حالا , همان کبوتر سربریده و لگد مال شده به زير پاهای هجوم آدميت است
از پيش مرده ها كه بيايي بيرون , می روی به سمت قبرستان خودت و ديگر مرده های متحرک
و باز ميرسی به آنها و : سلام , چطوری , حالت و احوالت و کوفت و مرگ های ديگر تکراری ...
و ميدانی و ميسازی و ميسوزی
و بدا به حالت
روزها در گذرشان در هم ميپيچندت
و تو نميدانی ...گناهت چیست
کسی چه ميداند
شايد دوباره جرقه ای و باز زمينی و باز آدمی و باز روالی و ...
و ما , محکوم به تکراريم تا زوال ....
فکر کن .

/ 5 نظر / 9 بازدید
بنيامين

حالا می فهمم که اون روز پرسيدی تو با اسم بنيامين پيام گذاشتی منظورت چی بود. نه اون قد بلند که مورد نظر شما بود نيستم.تو از وفا ميگی؟تو از صداقت ميگی؟زهی خيال باطل.

دريانورد

زياد بهش فکر کردم. مرگ رو ميگم. و به نتيجه ايی نرسيدم.

امير

غريبه ..... از اين جمله خيلی خوشم اومد : ؛ و ما , محکوم به تکراريم تا زوال .... ؛ .............. شادباشی عزيز