و .....افسانه ای بيش نيست .

nbx9ch.gif

کبوتر , با آن پاهای پر اندود
با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش
اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
بالا , پایین
صدای بر هم خوردن بالش
گوشنواز بود و آرام بخش
کبوتر , بی پروا و گستاخ
در فرودی بی مهابا و شتابان
با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
تق ...
تماشایش هم درد داشت
اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
بزرگ می شود و کاری تر
درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
اینکه کسی می گوید :
- می فهمم .
شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر
کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,
چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
چشمانش دو دو می زد
بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
گردنش تا خورد به عقب
انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
عقب عقب رفت
قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان
چکید روی زمین
تالاپ ....
به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
بق بقو ... بق بقو
پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال
آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها
تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
شاد و بی پروا و آزاد
چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
زندگی همین است
چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
ساده و سخت
گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
همیشه اینطور شروع می شود
خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
گربه چند لحظه با چشمان دریده اش کبوتر افلیج را می نگرد
کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
تمام می شود
گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
ساعتی بعد هم هیچ
هیچ هم بر جای نمی ماند
کدام مقصرند ؟
کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
به راستی که هیچکدامشان
زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت ..!
http://music.tirip.com/g.htm?id=1970&title=Goleh%20Orkideh&tag=pms&tag=hgh

/ 7 نظر / 26 بازدید
.: مهدی :.

انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند عقب عقب رفت چقدر این قسمت نوشتت تلخ بود! پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال *** آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد ولی داشت چون من بد جور بهش خوردم و خورد شدم... *** کدام مقصرند ؟ کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟ یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟ **** زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت ..! فکر کنم آره..... ****

.: مهدی :.

سلام غریبه..خوشحال شدم گفتی وبلاگم محتوا داره..راستش دوست دارم مطالب جالب بذارم ولی همه ترسم از اینه که نکنه وبلاگم یه چیز سطحی بشه...می فهمی که چی می گم...وقتی دیدم آپ کردی خیلی خوشحال شدم رفیق **** اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم بزرگ می شود و کاری تر آره تجربه کردم...بازم وقتی آدم منتظر چیزای بد و زخم های کوچیک و بزرگ باشه راحت تر کنار میاد با هاشون... **** می دونی آره هر چقدر هم بگی می فهمم انگاری دورغه. بلند شدمان!!!! افسانه!!! فکر کنم آره رفیق...نمی شه..می دونی من چطوری شدم این روزا! هر روز یاد می گیرم باور کنم از دستش دادم چیزی رو که دوست داشتم! و هرشب که می خوابم فرداش باز باید باور کنم...یه زخم که هر روز نو می شه!

.: مهدی :.

می دونی رفیق.امشب بیکار بودم..اومدم وبلاگت رو دیدم آپ کردی..شروع کردم خوندن....آهنگ بنیامین گرگ و میش هم داره می خونه....و من نوشتت رو خوندم....حرفای قشنگی داشت! خیلی قشنگ بودن حرفاش....ولی یه چیزی رو می دونی زندگی بد جور تلخه رفیق...نمی دونم ! شاید...راستی خوشحالم که نوشتی...

.: مهدی :.

راستی عنوان نوشته رو عوض کردی با این حال این یکی بهتره!

دوست شما

عزیز دلم زندگی سخت است و سختراز آن قبول حقیقتی که برای آدمی بعضی وقتها سنگین تمام می شود که احساس میکند مانند کبوتری که ازاد است و فقط از ازادی خودش لذت می برد و به مسائلی همچون شکارچی یا فرود امدن به زمین در زهنش نمی گنجیدفکر نمی کرد کبوتر کستاخی کرد و موانع خودش را پیش بینی نکرد که زمانی به چنین روزی گرفتار گربه که منتظر فرود آمدنش بود را کند . شاید در این فرود مصلحتی بود .... عزیزم همیشه به ازادی و ازاد بودن فکر نکن زمانی که ازادی مروری به غم و تلخ زندگی کن ان زمان خودتو انقدر ازاد نمی بینی . تو مثل کبوتر نیستی وقتی فرود سختی که به اندازه از دست دادن جونش بود داشته باشی تو میتوانی بلند شوی و زندگی جدید پر از تجربه را لمس کنی ان زمان متوجه مشوی زندگی چقدر شیرین است با بودن گربه های سیاه و زشت . مقصر اصلی نه کبوتر بود که ازاد پرواز میکرد نه ان دیوار بلند و نه گربه که شهوت گرسنگی چشمانش را کور کرده بود ... انها به هم پیوند دارند پیوندی که ناگسستنی که ادمی با عقل و درایت کامل با بودن انها هم می تواند به زندگی شیرین خود ادامه دهد .

سعيده

آيينه دارم باش تا شكوه ترا بخوانم ترا بخوانم چندان كه با تو مانم

دريانورد

زندگی ترکيبی از زشتيها و زيباييهاست که هيچکدام دينی به هم ندارند.واقعا همينطوره.