و بعد از سال 87

سلام

و اما بعد ازسال 87

نمی دونم چی بگم و چه جوری شروع کنم تا شاید بتونین کمی حس الان من متوجه بشین...از کجا بگم ..از کجا ..آها از اون روز صبح

راستش فکر می‌کنم  همه چی از یه روز صبح شروع شد .

یه روز صبح که هنوز خروسای دنیا خواب بودن و می شد صدای خدا رو شنید من بیدار شدم ،

این بیداری دست خودم نبود ، و من راه افتادم و رفتم

رفتم تا  به اینجا رسیدم ..

وشاید بیداریم اینجوری اتفاق افتاد.

خیلی وقته احساس می کنم تغییر کردم و شاید یکی از دلایلی که تو این مدت نمی‌نوشتم همین بود ..

احساس می‌کنم به مفهوم عمیق تنهایی رسیدم و اینه که  خیلی آرومم کرده

خیلی وقته روزا برام قشنگن

راستش این سیری که توی این چند وقته طی کردم ،تفکرات، تضادها و اون حقیقتهایی که بهشون رسیدم

نمی‌دونم چی شد اما احساس می کنم که خالییم ..خالی، خالی انگار هیچ حائلی نیست همه چی فرو ریخته

حس مینکم رسیدم به اینکه  طوری زندگی  کنم که انگار خدا هست و وقتی که مردم بفهمم که نیست،                

نه اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و بعد از مرگم بفهمم که خدا هست.

بگذریم............. 

 مهم اینه که خوبم ..

یعنی خیلی وقته که خوبم

و لحضه هام که این روزا  قالباً تو اتاقم طی میشه پر شده با کتاب و موزیک و کمی نرم افزارای مختلف   و البته یه موجود زنده ...

که تو اتاقم روز به روز داره جون می گیره و بزرگ می شه لوبیای کوچک سحرآمیز که انگار برای به عرش رسیدن عجله داره و اون حس مطلوبی که  از اوج گرفتنش بهم میده .

نمی‌دونم شاید یه روز صبح این اتفاقا افتاده . یه روز صبح که هنوز خروسای دنیا خواب بودن و می شد صدای خدا رو شنید... 

/ 0 نظر / 6 بازدید