و چه تنهايم من....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                       بي کسي مال من است

                                        رازهايي ست ميان من و ماه

   و چه تنهايم من....

Image hosting by TinyPic

دلم می خواهد برگردم،هنوز که به هیچ جایی نرفته ام، تا دیر نشده می خواهم برگردم،اگر دیر نشده باشد.می خواهم مثل بچه ها کودکانه، صادقانه، برای خودم کودکی کنم، من خیلی زود بزرگ شدم.خیلی..هنوز کودکی را نفهمیده بودم و نو جوانی را ..که جوان شدم و حالا که ..به گذر عمرم افسوس نمی خورم.افسوس من از گذر از خودم است.هنوز جای تامل داشت، هنوز می شد مکث کرد،می خواهم برگردم. هرکس که مرا حرفی آموخته نفرین می کنم که با هر حرف یک برگ ازدفتر کودکی مرا سیاه کرد . آه کودکی یاد آور روزهای با تراوت زندگی...امروز دیگر  نگاهم شوقی  ندارد، تا کی باید چشمانم را باز نگاه دارم.می خواهم برای همیشه چشم بر این دنیایی که برای خودم ساخته ام ببندم...

/ 26 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

سلام ...دلم گرفت . راست میگی کاش هنوز بچه بودیم.

مانیا

بچه هم که بودی دلت می گرفت از بزرگ ها....

گامبا

سلام خوبی مرسی از محبتت

نازی

سلام. يه کم برای خودت انرژی مثبت بفرست دختر جون.

darya

راست گفتی...راست

ندا

سلام ...... متن زيبايی بود . موفق باشی .

amir

سلام . من آدرس وب جديدمه . بيا پيشم

مهدي تهراني

ما آدمهــا هميشـــه وقتي زمان رو از دست مي‌ديم تازه متوجه ميشيم كه چه اشتباهاتي در گذشته انجام داديم. چقدر خوب ميشد همه چيز رو در همون موقعيتي كه هستند باور كنيم. درست مثل فروغ و شعرهاش!

مهدي تهراني

... هر آنچه را که زندگي نبود ريشه کن کنم ، تا آن دم که مرگ به سراغم مي ايد ، چنين نپندارم که نزيسته ام