آری ، رفتن حوصله می خواهد..!

sc_075-Gazing-through-Window-of-Duntulm-Castle.jpg

چشم هایم را می بندم و نفس عمیق می کشم ریه هام پر میشود از هوای تنهایی ،  رخوت تابستان در تار و پود وجودم رخنه کرده  . این روزها که  خانه خالیست و همه رفته اند من  ماندم و اتاق ..من ماندم و من و من ...حالم خوب است تنهایی را هم دوست میدارم چرا که بی وفا نیست و من آن را به بارها تجربه نموده ام . شبها و روزها غالباً می خوابم ، آنقدر که به گذر لحظه ها فکر نکنم .می دانم این خوابیدن عمدی است گاهی دوست دارم ازبیداری فرار کنم !

فضای دانشگاه هم مثل خانه خالیست . و من در دفتر کارمم هم خانه را تجربه می کنم .آنروزها که اتاقم کارم عوض نشده بود ، خسته  که می شدم میرفتم پشت پنجره اش و تا مدتها روح خسته ام را به دستانش می سپردم و آن پنجره مرا می برد به آنجا که بايد ، چشم انداز زیبای دریا با آن کشتیهای پهلو گرفته تصویر خاصی بود خصوصا درغروب. آنروزها روزهای غریبی بود . روزهای انتظار و دلواپسی ...اما حالا دفتر عوض شده و پنجره اش رو به دریايی ندارد . این پنجره رو به در دانشگاست .دری که سردر، در حال ساختش تصویری از کشتیست .و این کشتی با آن کشتی کلی  تفاوت دارد .این کشتی فرسنگها با دریا فاصله دارد.مثل من که ...بگذريم .

اما می دانم که این خلوت  هم دوامی نخواهد داشت و دوباره خانه شلوغ می شود و دانشگاه هم پر می شود از دریائیانی که دل به آب می زنند و خسته از سفر باز می گردنند.و این تکرار همیشگی زندگیست.!می دانم که من هم باید سفر بروم ..باید از این رخوت فاصله بگیرم .اما به قول دوستی رفتن حوصله می خواهد....

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریما

سلام مطلبتون رو خوندم. يه کم از توش حس کسالت و رخوت به من منتقل شد. من اينو ميدونم که همه ما مسافريم. پس بايد مثل مسافر زندگی کنيم. از طرفی من خوندم که رخوت يکی از مکرهای شيطانه. من درباره ذهن مينويسم. دوست داشتی يه سری به من بزن.

ژاله

سلام.. اتفاقا من هم تنائی رو دوست دارم .... ولی خوش بحالت که انقدر ميتونی بخوابی چون من با خوابيدن واقعا مشکل دارم و شبها ۴-۵ ساعت بيشتر خوابم نميره... پريشب هم برق رفت باز يه چرندياتی اومد به سرم ريختم تو وبلاگ.. وقت کردی بخوان.. از نوشته هات خوشم مياد دريا جون. راستی من يه وبلاگ ديگه هم دارم اگر با گربه ها ميونه ات بدنيست سر بزن

ژاله

آخه ميدونی من خيلی هم تنها نيستم.. ۲ تا گربه خوشگل دارم يکی ۱۷ سالشه اسمشم (اسکندر) که عکسش تو وبلاگم هست (زرده)‌ يکيش رو هم تازه ۲ ماهه پيدا کردم اسمش فيلیپ....

سرهنگ

فتنه چکمه پوش سایه یه حادثه که یه عمره با منه توی شهر آهنی داره خردم میکنه رو تموم لحظه هام چتر سایه سیاس خون وحشت تو رگه خسته ثانیه هاس اما ههم وحشت من گوش بده تپش فاجعه تو قلب منه دستتو به من بده که حس کنیم لحظه بزرگ فریاد زدنه اگه بی صدا و تن خسته دارم جون می کنم بغض کینه تو صدامه یه روزی داد می زنم پر سیمرغی به کارم نمیاد قصه نگو من خودم خودم باید طلسم دیوو بشکنم تن به سایه نمیدم من پر از روشنی ام گوش بده معصوم من من پر از گفتنی ام یه شبح شرجی گرم تو گوش کوچه ها می پیچه صدای من که بیا بیا بیا خورشید بزگ قلب سرخ من مسلخ پاک تمام سایه هاست شب پر سایه هراسی نداره وقتی که کوره خورشید مال ماست تن به سایه نمیدم من پر از روشنی ام گوش بده معصوم من من پر از گفتنی ام یه شبح شرجی گرم تو گوش کوچه ها می پیچه صدای من که بیا بیا بیا

مهدی

راستی آره رفتن حوصله می خواهد!

مهدی

حال و هوای غریبی رو توصیف کردی ولی این دوران از سکوت هم لطف خودش رو داره ولی ندیدن همیشگی دریا قشنگ نیست.....نه؟

مهدی

البته من تو بازی آخر طرفدار ایتالیا بودم..قبلش دوست داشتم اینگلیس بره بالا که حذف شد!

یاس

سلاممممممممم: تنهایی یعنی با خود بودن و این خوب است!.... واقعا حالات روحيت رو زيبا توصيف می کنی.... يعنی فوق العاده.....منتظر آپديت بعديت هستم....سبز وشاد زی....موفق و پايدار....فعلا!

يک مادر

ترا با غريبه ای که در وبلاگ دخترم بمن بی حرمتی ميکرد اشتباه گرفتم و وقتی به وبلاگت سر زدم به اشتباه خودم پی بردم من هم مثل تو غمگين وسوگوارم غم رفتن فرزند و پدر کمرم را شکسته و ميتوانم تنهائی ات را درک کنم به من سر بزن .

yasi

آری رفتن حوصله می خواهد ولی من که رفتم.رفتم که رفتم