انگار دلم کسی را گم کرده ...

غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. نه چشمان آشنایی که چترش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری و نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ،. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس روییدنی ، نه در گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی  ، نه در سرت سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، با تنهاییست . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت وکور .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را    می بندی ، آری اینجا غربت است ، غربت.

غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.

و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق های دوردست چشمان درخشانی پری زادی در انتظار توست. کوله بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده. آری اینجا غربت است .و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...

وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن.

 

 

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کســــــیکه هــــویـــتش گـــــــــــمشــــده

سلام همسایه غريبه! سفري نوپا! مي‌شنوي هوا پر از گرد مرموز عشق است ـ كه شب وصال پروانه‌هاست ـ و تو تازه آغاز كرده‌اي با اين‌همه خسته نباشي اين را گفتم تا راه پيش رو نفس‌گيرترت بنمايد! راستي گوش‌ها، چشم‌هايت...همه و همه عاشق شده اند؟برای تو..!همان تويی که هميشه به دنبالشيم...!می‌گفتی رسیدن پایان همه‌چیز است و من نمی‌دانم آیا رسیده‌ام که اینگونه پایان یافته‌ام در گذر روزها یا از هراس رسیدن قدم به راه نمی‌گذارم و بیهوده به دوردنیای کوچک خویش می‌گردم.باید ماند و پوسید؟ یا رفت و رسید و تمام شد؟ به اميد ديدار...

مهدی

هیچ وقت غربت رو دوست نداشتم..هیچ وقت..هر چند تو اون وجودم هنوز با خودم غریبه ام..هنوز دارم تو یه غربت شاید بدتر اینی که تو نوشتی زندگی می کنم..تو خودم..نوشتت خیلی قشنگ بود...

.::مهدی::.

سلام ديگه بهم سر نميزنی..................

خ.ع.ز(شیدا)

-- سه سال طول کشيد تا وبلاگ بياد بالا سه سال بعد هم طول کشيد که نظرات باز بشه! حالا که باز شده يادم رفت چی ميخاستم بگم!!!!!!! --

خ.ع.ز(شیدا)

-- ای وااااااااااای در سه ساله ی سوم باید بگم که آدرس وبلاگمو تو کامنت قبلی اشتباه گزاشتم خواستی به کلبه ی حقیر بنده سر بزنید به آدرس جدید این زیر انتقالش دادم! --

نازلی

همش زیبا و دلنشین بود اما تو جهنم نمی شه بهشت ساخت

noushin

سلام...چه متن قشنگی....آپم خوشحال میشم يه سر بزني

amir

فانوس دريا سوسو مي زد از دور ؛ و چشمان من كم سو ؛ و آن سو چشمان او كور سو ..سلام مهربون آپم و منتظر ..

شهيار

سلام غريبه ی غريب نواز ... مطلبت فوق العاده بود ... منم به روزم ... با يه مطلب متفاوت.. خوشحال ميشم بيای... تا بعد