بعضی وقت‌ها یه چیزایایی می‌نویسی،بعد که میخونی، میگی که، ای وای..من هنوز چقدر بچه‌ام. مثل بچه‌ها فکر کردم... اما یه چیزی هست- مگه فرقی هم میکنه؟-

حال و هوای بچگی ها ؛ نوجوونی ها  و دوستی‌هاشون زیباتره. یک رو و یک رنگند... اما هر چی بزرگتر میشی، یاد میگیری نقاب بزنی،خودت نباشی، خیلی شرایط بیهوده رو در تصمیمت وارد میکنی..در قضاوتهات به چیزهای الکی گیر میدی!

فکر میکنی که اینجوری عاقل‌تری ، اینجوری بهتره...اما این بهتری و عاقلی خیلی چیزها دیگه رو ازت میگیره  و تو غافلی. نمیدونی دل پاک و عشق بی‌ریا ، بی‌واسطه و بی‌دلیل، نفس حیاته ، دلیل بودنه همه آدماست . یادت میره فقط اونجوری زندگی معنا داره و فقط اون حال پذیرای نیروی بی‌پایان حیاته...اما هی چیزهایی میخونی و میخونی و می‌گردی دنبال این که چرا زنده‌ای؟ راز خوشبخت بودن و راه رسیدن به کمال چیه؟ و بعد از گشتن و گشتن‌ها میبینی راه دیگری نداری جز اینکه بپذیری که:

 

  "عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی            عشق داند که در این دایره سرگردانند"           

 

در حالی‌که حالا پذیرفتن خیلی مشکل‌تر شده! حالا دیگه اینقدر مادی شده‌ی و اینقدر مادیات و فکر‌های بیهوده و کلاف‌های پیچیده تو مغزت ایجاد شده و اینقدر رنگ و ریای زندگی رو پذیرفته‌ای، که خیلی سخته به یاد بیاری حال و روز بی‌خودی و شیدایی‌ت رو!

و دیگه با منطقی فکر کردن ،عاشق شدن هم ممکن نیست...

و راهی نمیمونه واست که بسوزی و بسازی با این حال سعی می کنی هر روز بیشتر گذشته‌ات رو فراموش کنی...

/ 0 نظر / 26 بازدید