و حرفهايی که نگفتم

سلامی به پاکی بی صداترين فريادها که حرمت حرفهای فرو خورده را نمی شکند گفتم ننويسم مبادا که با نوشته هايم خاطر عزيزی را مکدر کنم اما نتوانستم من از روی جبر که نه اختيار ُ بغض های نيمه فروخورده ام را بر روی صفحات وب منعکس می کنم و حالا اعترافهای فرو خورده ام .

شنيده ام که می گويند برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان.. مثل تاثير تو بر من
و شنيده ام  كه با رفتن پاييزسپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد،  وقدم زدنهاي عاشقانه...اما اين را هم مي دانم كه بهار هم نخواهد آمد.  تا، روز آخرزمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگهافاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كهنميبينمت و چشمم به چشمانت نميفتد، توان نوشتناعترافهاي فروخروده ام را مي يابم در اين روزهاي تنهايي كه مي دانم خواهند ماند و تمامجانم را خواهند گرفت...برای تو می نویسم.برای تویی که دیگرنیستی ..

بدون تعارف و با فراموشی همه غرورها ، دلم برایت تنگ شده است.برای تو و برای همه لحظه هایی که با هم نبودیم.براي هيچ وقتي كه با تو نبودم ،برای قدم نزدن هایمان،برای....

ديشب که به لطف دريا ، دوباره توانستم بعد مدت ها ، پیاده قدم بزنم؛ به یاد همه شب هایی افتادم که با هم نبودیم.همه هیچ وقت ها.همه شب هایی و حتی همه لحظه هایی که تو نبودی.تویی که هیچ وقت نبودی و نیستی.و من فکر کردم که چه قدر حیف.چه قدر این نبودنت کمبود است.نه کمبود که نبود.زیاد نبودی تا کم باشی،                                                                                                     

   چه قدر دلم می خواست حتی برای چشم بر هم زدنی،با تو،تویی که نیستی،شانه به شانه و دست به دست، نه؛حتی چشم به چشم و رو به رو ،و یا حتی از دور،بودم.راه می رفتم ، حرف می زدم ..اما !افسوس                                                                                                                              

و من بعد از این پیاده روی بدون تو؛بعد از عبور از تاریکی کوچه های باریک و پهن ...به خانه می روم تنها .می دانی من حکم کسی را دارم که در پاشنه در بين ماندن و رفتن ايستاده ام و به خود می گويم اين راه کدام است که نه پيش و نه پس توانم رفت ..آری اين راه کدام است . می دانی اين روزها زندگيم هياهويی است برای هيچ اما اين را هم می دانم که هميشه اينگونه نخواهم ماند می دانی اينروزها ديگر دلم تاب شرکت در شادی فرشته و سونيا و هيچکس را ندارد . دلم تاب رفتن منطقه و ديدن آدمهايی که لباس عيد می خرند را ندارد .اين  روزها فهميدم احساساتم بی جهت نبود ...آری بی جهت نبود . من امروز خسته ام ، خسته از پنهان کردن خود پشت ديوار لبخند دروغين و ..همان بهتر که سکوت کنم  ديگر تاب گفتن حرفهايم را ندارم . خود را در ميان انديشه های خالی و پر سرگردان می بينم و صدايی که در من از اعماق فرياد می زند چرا آدمها چنين ساده سرد می شوند ، چرا مهر چنين بيهوده از ميان برداشته می شود ..مگر دل آدم از سنگ است ؟ يا من بيهوده روح خويش را مصرانه پايبند يک تهعد به ابتذال می کشانم و يا شايد دلم بيراهه می رود ، اگر مهر طلب کند...مهر ، تعهد می طلبد و تعهد سرسختانه جدايی می آفريند ...و من غرق در بهت و حيرت تعهد را تنها مقصرميدان می بينم...اما با همه اين اوصاف خاطرت آسوده من ميروم ...رفتنی که شايد هرگز بازگشتی نداشته باشد.

 

پرنده همنفس ،همخونه من                                     زمستون رفت و شد فصل پريدن

همين ديروز تو از اين خونه رفتی                               ولی از اومدن چيزی نگفتی

تو را در حنجره يک دشت آواز                                   تو را در سر هوای خوبه پرواز

من اينجا خسته و غمگين و تنها                              نمی دونم که می مونم تا فردا

چی ميشد اون هوای برفی و سرد                            تورو راهی اين خونه نمی کرد

بهار کاغذين خونه من                                             تو رو راضی نکرد آخر به موندن

دلم تنگه ،دلم تنگه برايت                                        نگاهم با نگاهت داشت عادت

 

/ 49 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mehrdad

شب‌هاي من پر است از ترانه‌هاي عاشقانه كه هر كدام شكوفه‌ايست براي رسيدن به بهار...بهاري كه آواز عشق را در ذهن خود دارد...بهاري كه با بهار بودن خود حتي خزان را هم بهار كرد... آري اينجا آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست... عیدت هم مبارک...

marde deltang

اول از همه سال نو رو بهت تبريک می گم...

marde deltang

آرزو دارم در کنار خانواده محترم ؛ سالی سرشار از موفقيت و شادکامی و عاشقی در انتظار شما باشد...آمين!

marde deltang

رفيق با معرفتم...نبينم دلت گرفته...نبينم از جدايی دلت خون باشه...نبينم بگی می خوای عاشق نباشی...عشق با آدمايی مثل تو معنی پيدا می کنه...پس عاشق باش...نذار عشق تو اين زمونه بی معنی بشه...عاشق باش...عاشق باش...

marde deltang

واست آرزوی عشقی ناب می کنم...الهی که به آرزوهات برسی...فقط بدون می فهمم چی می گی...همين...

marde deltang

به عشقی که در اوج خوانی مانی است...چی ميشد اون هوای برفی و سرد ... تورو راهی اين خونه نمی کرد... بهار کاغذين خونه من .... تو رو راضی نکرد آخر به موندن

مازيار

سلام ... من مازیار کلبه آبی هستم . سال نو مبارک . امیدوارم که سال خوب و خوشی کنار خانواده داشته باشی . موفق باشی به سوی آینده !!! ؟؟؟

مازيار

سلام ... من مازیار کلبه آبی هستم . سال نو مبارک . امیدوارم که سال خوب و خوشی کنار خانواده داشته باشی . موفق باشی به سوی آینده !!! ؟؟؟

تینا

سلام..دوست خوبم..خیلی زیبا بود...مثل همیشه..شاد باشی و پاینده...