|
|  |
قطعه گمشده
قطعه ی گمشده تنها نشسته بود...
منتظر کسی بود که بیاید واو رابا خود به جایی ببرد.
بعضی ها مناسب بودند... ولی نمی توانستند قل بخورند.
دیگران می توانستند قل بخورند ولی نامناسب بودند.
یکی از جور شدن چیزی سردر نمی آورد.
و دیگری ازهیچ چیز سر درنمی آورد.
یکی به شدت شکننده بود.
یکی او راروی پایه ای گذاشت... وآنجا رهایش کرد.
قطعه های گمشده ی بعضی بیش ازحد بود.
برخی بیش از حدقطعه داشتند و پر شده بودند.
او یاد گرفت که ازدید گرسنه ها مخفی شود.
انواع دیگری آمدند، برخی خیلی نکته سنج بودند.
برخی بدون توجه قل می خوردند.
سعی کرد خودش را جذاب تر کند... ولی کمکی نکرد.
سعی کرد جلب توجه کند اما این کار تنها افراد خجالتی را ترساند.
سر انجام یکی از راه رسید که کاملا مناسب بود.
ولی به طور غیر منتظره ای... قطعه ی گمشده شروع به رشد کرد.
ورشد کرد.
- من نمی دانستم که تو رشد می کنی.
- قطعه ی گمشده گفت:
من هم نمی دانستم.
- من به دنبال قطعه ی گمشده ی خودم می روم، که بزرگ نمی شود...
خداحافظ...
سپس یک روز، یکی آمد که با دیگران تفاوت داشت.
قطعه ی گمشده پرسید:
ازمن چه می خواهی؟
هیچ چیز.
چه احتیاجی به من داری؟
هیچ.
قطعه ی گمشده پرسید: تو که هستی؟
من دایره ی بزرگ هستم.
دایره ی بزرگ این را گفت.
قطعه ی گمشده گفت:
فکر می کنم تو همان کسی هستی که منتظرش بودم. شاید من قطعه ی گمشده ی تو باشم.
دایره ی بزرگ گفت:
ولی من قطعه ای گم نکرده ام، وجایی مناسب تو ندارم.
قطعه ی گمشده گفت خیلی بد شد، آرزو داشتم که باتو قل بخورم...
دایره ی بزرگ گفت: نمی توانی با من قل بخوری ولی شاید بتوانی به تنهایی قل بخوری.
به تنهایی؟
یک قطعه ی گمشده نمی تواند به تنهایی قل بخورد.
دایره ی بزرگ پرسید تا حالا سعی کرده ای؟
قطعه ی گمشده گفت: اما من گوشه های تیزی دارم. من برای قل خوردن مناسب نیستم.
دایره ی بزرگ گفت: گوشه ها ساییده می شوند و شکلها عوض می شوند. به هر حال من باید خداحافظی کنم شاید دوباره همدیگر را دیدیم...
وقل خورد و رفت.
قطعه ی گمشده دوباره تنها شد.
مدت طولانی در همان حالت ماند.
سپس...
آهسته...
خودش را ازیک طرف بالا کشید...
پلوپ افتاد روی زمین...
دوباره بلند شد... خودش را بالا کشید... وباز افتاد.
پیشروی به طرف جلو را آغاز کرد...
وبه زودی گوشه هایش شروع کرد به ساییده شدن...
بلند شد افتاد بلند شد افتاد بلند شد افتاد...
و شکلش شروع کرد به عوض شدن...
وبعد از مدتی به جای اینکه تالاپی بیفتد تولوپی می افتاد...
سپس به جای اینکه تولوپی بیفتد، می پرید...
و بعد از آن به جای اینکه بپرد، می چرخید...
نمی دانست به کدام طرف،برایش مهم نبود.
او داشت قل می خورد....به تنهایی
تنهای تنها....
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳٩٠/۳/۳ - الهه کشوری
خدایا کمکم کن........
عشق الهی را حمد و سپاس می گویم که در این شرایط بهترین راه حل موجود را فراهم می سازد.
خدایا زندگیم و در جهت مثبت و به بهترین شیوه ممکن متحول کن، چرا که تنها تو می توانی
خدایا مرا دریاب
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸۸/٦/٢ - الهه کشوری
پرواز بدون بال
واین ترانه حس اینروزامه

هر کس به دنبال چیزی میگردد ، چیزی که کاملش کند
(اما)آنرا در عجیب ترین جاها پیدا میکنی
جاهائی که هرگز فکرش را نمیکردی
بعضی آن را در چهره فرزندانشان می یابند
بعضی ها آن را در چشمان عاشقانشان می یابند
چه کسی می تواند لذت آنرا منکر شود
وقتی آن چیز خاص را پیدا کردی
می توانی بدون بال پرواز کنی
بعضی ها آن را در این می بینند که هر روز صبح (خوشبختی های خود را) با دیگران تقسیم کنند
بعضی ها آن را در خلوت تنهائی خود می یابند
آن را می توان در کلمات دیگران بیابی
یک خط ساده می تواند تو را به خنده یا گریه بیاندازد
آن را در عمیق ترین دوستی ها می یابی
زمانی که قدر همه زندگی ات را بدانی
و وقتی که معنی واقعی آن را بیابی آن چیز خاص را یافته ای
آن وقت می توانی بدون بال پرواز کنی
پس اگر چه ممکن است غیر ممکن به نظر برسند
اما باید برای هر آرزوئی که داری بجنگی
پس چه کسی می داند کدامیک از آرزوهائی که گذاشتی از دست بروند
می توانستند تو را کامل کنند
خب ، برای من آن این است که کنار تو برخیزم
که ببینم خورشید بر چهره ی تومی تابد
که بدانم میتوانم بگویم دوستت دارم در هر مکان و هر زمانی
اینها فقط چیزهای کمی هستند که تو را از آن من می کنند
و این مانند این است که بدون بال ها پرواز کنی
زیرا تو آن چیز خاص من هستی ،
من دارم بدون بال پرواز می کنم
تو جائی هستی که زندگی من از آنجا آغاز می شود
تو جائی خواهی بود که در آن جا پایان می یابد
دارم بدون بال پرواز می کنم
و این لذتی است که تو برایم به ارمغان آورده ای
دارم بدون بال پرواز می کنم
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸۸/۳/٩ - الهه کشوری

بعضی وقتها یه چیزایایی مینویسی،بعد که میخونی، میگی که، ای وای..من هنوز چقدر بچهام. مثل بچهها فکر کردم... اما یه چیزی هست- مگه فرقی هم میکنه؟-
حال و هوای بچگی ها ؛ نوجوونی ها و دوستیهاشون زیباتره. یک رو و یک رنگند... اما هر چی بزرگتر میشی، یاد میگیری نقاب بزنی،خودت نباشی، خیلی شرایط بیهوده رو در تصمیمت وارد میکنی..در قضاوتهات به چیزهای الکی گیر میدی!
فکر میکنی که اینجوری عاقلتری ، اینجوری بهتره...اما این بهتری و عاقلی خیلی چیزها دیگه رو ازت میگیره و تو غافلی. نمیدونی دل پاک و عشق بیریا ، بیواسطه و بیدلیل، نفس حیاته ، دلیل بودنه همه آدماست . یادت میره فقط اونجوری زندگی معنا داره و فقط اون حال پذیرای نیروی بیپایان حیاته...اما هی چیزهایی میخونی و میخونی و میگردی دنبال این که چرا زندهای؟ راز خوشبخت بودن و راه رسیدن به کمال چیه؟ و بعد از گشتن و گشتنها میبینی راه دیگری نداری جز اینکه بپذیری که:
"عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند"
در حالیکه حالا پذیرفتن خیلی مشکلتر شده! حالا دیگه اینقدر مادی شدهی و اینقدر مادیات و فکرهای بیهوده و کلافهای پیچیده تو مغزت ایجاد شده و اینقدر رنگ و ریای زندگی رو پذیرفتهای، که خیلی سخته به یاد بیاری حال و روز بیخودی و شیداییت رو!
و دیگه با منطقی فکر کردن ،عاشق شدن هم ممکن نیست...
و راهی نمیمونه واست که بسوزی و بسازی با این حال سعی می کنی هر روز بیشتر گذشتهات رو فراموش کنی...
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٧/۱٢/٤ - الهه کشوری
دانایی

زمان را احساس می کنی
تماشا می کنی و لذت می بری
می نویسی و خالی می شوی
فراموش می کنی و آرام می شوی
آه
عریانیت را می جویی و فقط عریانیت را
حماقت انسانی تحسین بر انگیز است
لذت را در تلخی شراب می یابی
در دود سیگار
در روابط ….
در خورد کردن غروری
در نابود کردن زندگیی
حماقت انسانی تحسین بر انگیز است
کتاب فلسفه می خوانی!؟
توجیه می کنی؟
بی خیالش می شوی؟
باهاش می جنگی؟
با خودت می جنگی؟
دنبال راه حل منطقی می گردی؟
آخ آخ که حماقت انسانی واقعاً تحسین بر انگیز است
تو محکوم به پیروی از قوانین حاکمی هستی که حتی نمی دانی وجود دارد یا نه!
درس میخوانی
روز و شب، شب و روز
دانشگاه می روی،به امید عالم شدن
خودت رو وقف علم می کنی
و شاید عاقبت استاد نامی به تو لغب دهند
آری استاد
آنوقت چند کتاب بر دوشت ریخته میشود
مغزت پر است از فرمول،از مقررات و ضوابط` و تعریفاتی
حال عالم شدی؟
یا عاقل شدی؟
لابد یک چیزی شدی که خود را برتر از دیگران می دانی
حق هم داری
چون دیگران هیچ کدام از معیارهای تو را ندارد
عالم نشده اند
ولی از کجا می دانی که آنها هیچ نیستند؟؟
شاید به دنبال دانایی می گردند
و تو به دنبال علم
و غافلی که علم تو ره به دانایی نمی برد
عالم شدی،
شاید عاقل هم شدی
حالا فرض می کنیم با شعور هم شدی
ولی....نشدی
حتی هم .......نشدی
و آن دانشجویانی که هر ترم تهی تر می شوند نیز همین اشتباه را می کنند
دانایی را در میآن علم می جویند............
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٧/۱۱/٢ - الهه کشوری
نمی دونم

نمی دونم ...اولین حرفی که همیشه به زبونم می یاد.اینه ...چرا؟
شاید چون هیچ وقت ادعائی واسه دونستن ندارم
واقعاً احساس می کنم هیچی نمی دونم
نه از خوم،نه از آدما، ونه مسائل مختلف
واسه همینه که شاید میگم بهتره هیچ وقت اظهار نظر نکنم.
آی خدایا...خدا.....یا
چقد سرگردون که نه ولی چه بگم....چقد آرومم
چه حالی ....انگار درونم مثل یه دریاست...دریایی که آرومه آرومه .....
بی هیچ تلاطمی اینجا خونه منه
اوم اوم ...چی بگم
پریروز نبی مسافرتش تموم شد .!!
اونم تو سن 23،24 سالگی .تو یه لحظه،
فقط یه لحظه کوتاه آره یه لحظه کوتاه
زندگی همینه دوست من!
با امواجش بالا و پایین برو ولی غرقش نشو، درگیرش نشو...
فقط از صعود و فرود اومدنای همیشگیش لذت ببر ولی هیچ وقت جدی نگیرش ..
نمی دونم ...
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٧/٢/٧ - الهه کشوری
و بعد از سال 87
سلام
و اما بعد ازسال 87

نمی دونم چی بگم و چه جوری شروع کنم تا شاید بتونین کمی حس الان من متوجه بشین...از کجا بگم ..از کجا ..آها از اون روز صبح
راستش فکر میکنم همه چی از یه روز صبح شروع شد .
یه روز صبح که هنوز خروسای دنیا خواب بودن و می شد صدای خدا رو شنید من بیدار شدم ،
این بیداری دست خودم نبود ، و من راه افتادم و رفتم
رفتم تا به اینجا رسیدم ..
وشاید بیداریم اینجوری اتفاق افتاد.
خیلی وقته احساس می کنم تغییر کردم و شاید یکی از دلایلی که تو این مدت نمینوشتم همین بود ..
احساس میکنم به مفهوم عمیق تنهایی رسیدم و اینه که خیلی آرومم کرده
خیلی وقته روزا برام قشنگن
راستش این سیری که توی این چند وقته طی کردم ،تفکرات، تضادها و اون حقیقتهایی که بهشون رسیدم
نمیدونم چی شد اما احساس می کنم که خالییم ..خالی، خالی انگار هیچ حائلی نیست همه چی فرو ریخته
حس مینکم رسیدم به اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا هست و وقتی که مردم بفهمم که نیست،
نه اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و بعد از مرگم بفهمم که خدا هست.
بگذریم.............
مهم اینه که خوبم ..
یعنی خیلی وقته که خوبم
و لحضه هام که این روزا قالباً تو اتاقم طی میشه پر شده با کتاب و موزیک و کمی نرم افزارای مختلف و البته یه موجود زنده ...
که تو اتاقم روز به روز داره جون می گیره و بزرگ می شه لوبیای کوچک سحرآمیز که انگار برای به عرش رسیدن عجله داره و اون حس مطلوبی که از اوج گرفتنش بهم میده .
نمیدونم شاید یه روز صبح این اتفاقا افتاده . یه روز صبح که هنوز خروسای دنیا خواب بودن و می شد صدای خدا رو شنید...
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٧/٢/۱ - الهه کشوری
چه ساده بودم من...!!!
چه ساده بودم من! ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت نمی توانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من! ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
اما..
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا ..... از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره باست بگویم شبهای دلتنگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/٧/٤ - الهه کشوری
برزخ ..

به من چیزی بگو شاید ،
هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیداشه
یه راهی رو به من وا کن
تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق
از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست
منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق
نه می تونی نه می تونم
به من چیزی بگو شاید ،
هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیداشه
یه راهی رو به من وا کن
تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق
از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن ، به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۳/۱ - الهه کشوری